خدا یا در لحظه نبودنم غافل از من نبوده ای
و من در لحظه لحظه بودنم به یادت نبوده ام

از بين بردن ريشه‌هاي گناهبازگشت به مقالات عمومی
ثبت شده در تاریخ 11-اسفند-1392 -- تعداد بازدید : 1815 بار

بسم الله الرحمن االرحيم

 

از بين بردن ريشه‌هاي گناه

 

پس از آنكه انسان در تقوي و اراده خود چنان قوي شد كه هيچ معصيتي را عمداً انجام نداده و هيچ واجبي را عمداً ترك ننمود آمادگي آنرا 

مي يابد كه ريشه هاي گناه را ترك كند. مرحله "از بين بردن ريشه هاي گناه" مرحلة ورود به قلب است. از آنجا كه ريشه هاي گناه سه 

رذيله حرص، كبر و حسد است، در اين مرحله بايد با اين سه رذيله موجود در وجود خود مبارزه كند. مبارزه با اين سه رذيله و پاك نمودن

قلب از آنها، كه سرسلسلة تمام رذايلند، منجر به پاك شدن قلب از تمام رذايل مي‌گردد. بنابراين براي از بين بردن ريشه‌هاي گناه، فرد بايد 

درصدد از بين بردن تمام رذايل اخلاق باشد و تمام رذايل را از قلب خود پاك نمايد تا ريشه هاي گناه از وجود او ريشه كن شود. لازم به 

ذكر است كه با توجه به ارتباط محبتهاي باطل با رذايل اخلاقي، پاك نمودن قلب از اين رذايل باعث پاك شدن قلب از محبتهاي باطل نيز مي 

شود و به همان اندازه فرد ناچار است از محبتهاي باطل صرف نظر كند تا به مهلكه رذايل اخلاق نيافتد. زمانيكه رذايل اخلاق در وجود

فرد كاسته شد وجود او توسعه پيدا كرده و به كرائم اخلاق نايل مي شود.

محدوديتهاي ظلماني انسان با خصلتهاي حرص، كبر، حسد و در مجموع عجب، در وجود انسان ظاهر شده است كه به عبارتي ديگر 

ريشه‌هاي كفر اين سه رذيله هستند. اين سه رذيله سر منشاء تمام رذايل مي‌باشند. عجب به معناي خود بيني، سرسلسله و اصل اين سه رذيله 

است و مي‌توان گفت مادر تمام رذايل مي‌باشد چراكه در وجود انسان يا خود است يا خدا. تمام خوبيها از خدا و تمام بديها از خود سرچشمه 

مي‌گيرد. بع عبارت ديگر در وجود انسان يا هستي است يا محدوديت, تمام فضائل از هستي و تمام رذائل از محدودست انسان سرچشمه مي 

گيرد.كبر عبارت است از حالت برتر بيني فرد خود را نسبت به ديگران و ديگران را از خود حقيرتر و كوچكتر ديدن و مهمترين مشخصة 

آن اين است كه وقتي كسي مورد تكبر قرار گرفت در مقابل او تواضع نمي‌كند از آن فرد ناراحت شده و منفور فرد تكبر كننده واقع مي‌شود 

و اگربتواند به او ضرري بزند اين كار را مي‌كند. جايگزين تكبر در وجود انسان عزت نفس است. عزت نفس عبارت است از حالت توپري 

و بي‌نيازي نسبت به ديگران بر اثر پر شدن فرد از خدا. يعني همان حالت صمديتي كه انسان را از توكل و اعتماد به خدا پر كرده و به 

ديگران به عنوان واسطه هاي فيض خدا مي‌نگرد. چنين فردي خود را با هيچ كس مقايسه نمي كند كه مبتلا به تكبر يا حسد شود.

حرص عبارت است از طلب نمودن انسان با اصرار چيزي را كه در آن نفع خود را مستقلاً تصور مي كند. در اينجا چند مطلب وجود دارد 

اول اينكه حرص شكل خاصي از طلب نمودن است و تفاوت آن با طمع آن است كه طمع، خواهندگي و طالب بودن چيزي است لذا طمع 

نسبت به امور مثبت نيز واقع مي شود و به خودي خود منفي نيست اما حرص با توجه به شكل طلب نمودني كه دارد به خودي خود منفي 

است. بنابراين طمع نسبت به چيزهاي خوب، خوب است و نسبت به امور بد، بد است. اما حرص حتي نسبت به امور مثبت هم بد است هر 

چند آن موضوع مثبت خودش ذاتاً خوب مي باشد. (در امور تربيتي براي رسيدن فرد به نيكيها در ابتدا اشكالي ندارد كه فرد حريصانه امور 

مثبت را بطلبد ليكن پس از مدت زمانيكه بخش عمده اي از تكبر و حسد را از وجود خود پاك كرد بايستي موضوع حرص را نيز از قلب 

خود پاك كند تا مانع از وصول به مراتب نوراني و خروج از ظلمتها نشود.)

مطلب دوم در موضوع حرص اين است كه آن نفع را مستقل در تأثير گذاري مي‌داند و آن موضوع را مستقل در انجام خواسته اش مي داند 

و اين همان مسأله اي است كه حرص را ذاتاً و به خودي خود منفي مي كند و در مقابل توكل به خدا قرار مي دهد چراكه فرد چنين مي 

پندارد كه آن نفع در ذات آن موضوع است و نفع رساني آن موضوع را طبق خواست خدا نمي بيند و اين همان عدم نگرش توحيدي به عالم 

است كه منجر به توكل نكردن به خدا مي گردد و در نتيجه فرد مصرانه براي رسيدن به آن چيز اقدام مي كند تا به آن نفع برسد و اين 

پنجمين مطلب است.

سوم اينكه شخص حريص نفع خود را متصور است به اين معني است كه انسان چيزي را مي طلبد كه در آن چيز نفع خود را تصور كند 

يعني آن چيز طبق وهم و خيال او نفع دارد و ممكن است در واقع نفعي براي فرد نداشته باشد و اين موضوع يكي از اركان مفهوم حرص 

است كه از خيال و وهم انسان سرچشمه مي گيرد.


چهارم اينكه از آنجا كه مطابق وهم و تصور خود به دنبال نفع است، در ذهن خود از امور مختلف تأثير گذاريهايي را كه موضوعات 

دلخواهش را ايجاد مي نمايد تصور مي نمايد بنابراين باعث تشتتي در شخصيت او مي گردد كه امور متفاوت و متنوعي را براي به دست 

آوردن خواسته هاي خود خواهان مي شود كه اين امر منجر به تشتت و ازهم گسيختگي شخصيتي او مي گردد و اين تشتت و خيالپردازي 

موجب عدم تعادل رواني در فرد مي گردد (هرچند اين عدم تعادل در ابعاد كم و در بعضي امور خود را نشان دهد).

از آنجا كه فرد در اموري كه حرص مي زند حالت اصرار در رسيدن به آنها دارد براي رسيدن به آن موضوعات عجله نيز مي كند بنابراين

يكي از راههاي جلوگيري از حرص و ضعيف نمودن آن آرامش و عدم تعجيل در رسيدن به منافع متصور مي باشد يعني زمانيكه در 

رسيدن به چيزي عجله مي كند خود را به آرامش زده و با آرامش اقدام به آن موضوع نمايد و حتي در رسيدن به آن امر وقفه بياندازد. از 

طرف ديگر سعي كند ذهن خود را در امور بي‌ارزشي كه گير كرده و توقف مي نمايد و به آن امور كه ارزشي ندارد مي پردازد خارج 

كرده و ذهن خود را مشغول به آن امور ننمايد. اين دو موضوع همان برخلاف اقتضائات حرص عمل كردن است. ديگر اينكه فرد در 

موضوعات توحيد افعالي و عملي تفكر كرده و به اين بيانديشد كه تمام امور طبق خواست خداست كه واقع مي شود و خواست خدا علت تامه 

در به وقوع پيوستن تمام امور مي باشد يعني تا خدا مجموعه علل واقع شده را تأييد ننمايد معلول واقع نمي شود و سعي كند خود را به توكل 

بزند تا توكل به خدا در درونش مستقر شود. و ديگر اينكه مستقر و متمركز شدن در درون خود و پس از آن داراي ذكر و حضور قلب شدن 

نسبت به خدا از بين برنده موضوع حرص است و زمانيكه انسان داراي حضور قلب شد و در درون خود مستقر و متمركز شد و خود را 

در محضر خدا ديد رذيله حرص بطور كامل از وجودش پاك مي شود.

بنابراين با رسيدن به اين موضوع كه هرچيزي به خواست خدا مي تواند براي انسان اثر و فايده اي داشته باشد و با برقرار شدن توحيد در 

وجود انسان و رسيدن به نگرش توحيدي حرص در وجود انسان از بين مي رود لذا توكل به خدا در مقابل حرص قرار دارد، چراكه توكل 

به خدا، زماني در انسان برقرار مي گردد كه خداي قادر حكيم را با هرچيز دانسته و بداند هيچ چيز اثري ندارد مگر به خواست خدا.

به عبارت ديگر حرص عبارت است از حالتي در وجود انسان كه بر اثر آن تمام امور لذتبخش و لازم براي خود را جذب نموده و انسان را 

براي بدست آوردن آنها به حركت وا مي‌دارد و بر اثر جهل و نادانيش، آن امور را مستقل در تأثيرگذاري مي‌بيند. وقتي فرد جهل را كنار 

گذاشته و بفهمد كه تمام امور وابسته به خدايند و تا خدا نخواهد هيچ امري در عالم اتفاق نمي‌افتد، امور را مستقل نديده و از حرص زدن 

اجتناب مي كند و هر امري را با توكل به خدا بدست مي‌آورد لذا حرص در مقابل ذكر، حضور قلب و انس با خدا قرار دارد.

خصلت حرص هم در امور منفي اتفاق مي‌افتد و هم در امور غير منفي، مهم جذابيت داشتن آن موضوع است. حرص در امور منفي از دو 

جهت بد است هم اينكه آن موضوع منفي است و هم اينكه براي آن حرص زده شده اما حرص در امور مثبت از آنجا كه حرص زده مي‌شود 

منفي مي‌باشد هرچند از آن جهت كه امر مثبتي است خوب است چراكه حرص بالذاته امري منفي است. زمانيكه حرص از قلب فرد كنده 

شود توجه به دنيا و مراتب پست وجود فرد از بين رفته و ذكر، حضور قلب و انس با خدا در قلب فرد جايگزين مي‌شود و در واقع حيوانيت 

از قلب فرد كنده شده و عالم نور و مراتب بهشت به روي او باز مي‌شود.

بر اثر از بين رفتن حرص، فرد نه در زمان گذشته زندگي مي كند و نه در زمان آينده بلكه فقط در زمان حال زندگي مي كند يعني نه در 

خيالپردازي آينده است و نه در حسرت گذشته بلكه فقط حال را اصلاح مي كند كه در اين صورت هم گذشته را اصلاح كرده و هم آينده را. 

چراكه زمان حال، آيندة گذشته است و گذشتة آينده البته با برنامه ريزي براي آينده و عبرت گرفتن از گذشته، حال خود را به نحو احسن 

سپري مي كند و برنامه دقيقي براي زمان حال خود ايجاد مي نمايد.

انسان حريص و متكبر هر دو به محدوديتهاي خود توجه دارند با اين تفاوت كه انسان حريص به نداشته‌هاي خود توجه دارد و انسان متكبر 

به داشته هايي كه از محدوديتها حاصل شده توجه مي‌كند (و به اين ترتيب هردو به نداشته هاي خود توجه دارند ليكن هر يك به يك شكل) و 

به همين خاطر است كه انسان حريص هيچگاه آرام و قرار ندارد و احساس آرامش نكرده و هميشه مضطرب است ولي انسان متكبر احساس 

آرامش مي كند و در خوديت خود مستقر است كه چنين فردي به اين مرتبه از فهم برسد كه بداند خوديت او نيز هيچ است آرامش خود را از 

دست داده و براي رسيدن به امور برتر متصور خود تلاش مي‌كند خواه اين امور برتر حقيقتاً برتر باشند يا باز هم در ظلمتها غوطه ور

شود.

حرص زماني در فرد ايجاد مي شود كه بين خود و امور ديگر مقايسه كند و آنها را براي خود مفيد بداند حال از آنجاكه به آنها با ديده 

استقلال نگاه مي كند يعني نظرش اين نيست كه آن امر به خواست خدا نياز او را برطرف مي كند بلكه چنين مي انديشد كه آن موضوع به 

خودي خود نياز او را برطرف مي كند، براي بدست آوردن آنها با توكل به آن امر و تعجيل در جهت بدست آوردن آن تلاش مي نمايد تا آن 

موضوع را ضميمه وجود خود كرده و نياز خود را برطرف نمايد. تكبر و حسد نيز زماني در فرد ايجاد مي شود كه بين خود و افراد ديگر

مقايسه نمايد و در اين مقايسه خود را از او برتر دانسته و تكبر كند و يا از اينكه آن فرد داراي نعمتي شده و او اين نعمت را ندارد بر آن 

فرد خشم بگيرد و حسد ورزد. چنانچه ملاحظه مي گردد در تمام اين رذايل فرد خود را در ارتباط با امور يا افراد ديگر مقايسه نموده و از 

آنجا كه به آنها با ديده الهي نمي نگرد مطابق اين رذايل عمل مي نمايد. چنانچه انسان با ديده الهي و توحيدي به امور بنگرد خواهد ديد كه 

آن موضوعي را كه به آن حرص مي زند اگر خدا بخواهد تاثير گذار خواهد بود و اگر خدا نخواهد آن موضوع نمي تواند تاثير داشته باشد 

كما اينكه انسان در زندگي خود چنين موردهايي را به كرار مشاهده مي كند امير المؤمنين مي فرمايد "من خدا را به شكسته شدن اراده‌ها 

شناختم." بنابراين زمانيكه فرد با ديده الهي به امور بنگرد ديگر حرص نخواهد زد و در بدست آوردن چيزها آرام خواهد بود و خدا را 

فراموش نخواهد كرد. در مورد تكبر و حسد نيز چنين است يعني اگر فرد با ديده توحيدي به امور بنگرد ديگر در مقام مقايسه خود با 

ديگران بر نمي آيد كه بخواهد خود را از ديگري بالاتر ببيند بلكه خود را فقط با خدا مقايسه مي كند و اينجاست كه خود را حقير و مسكين 

مي بيند هرچند عبادت جن و انس را آورده باشد و زمانيكه ديگري داراي نعمتي شد با ديده توحيدي چنين مي انديشد كه خدا خواست آن 

نعمت را به او بدهد و به خود فرد ندهد و حتما مصلحتي در اين امر بوده است لذا در اين صورت حسد نورزيده و آرام خواهد بود بنابراين 

زمانيكه انسان به اين سطح از بينش و كرامت برسد كه خداوند است كه تمام امور را اداره مي كند و اوست مالك علي الاطلاق در اين 

صورت با اين نگرش توحيدي جايي براي حرص ، كبر و حسد باقي نخواهد ماند بنابراين با رسيدن به كرامت و نگرش توحيدي به عالم 

تمام رذايل از وجود انسان پاك خواهد شد. پيش از اين گفته شد كه حقيقت رسيدن به توحيد انسان را به كرامت نفس نيز مي رساند چراكه 

توحيدي شدن يعني يكي شدن در جهت توسعه انساني مي باشد.

حسد عبارت است از حالتي كه فرد از دارا شدن نعمت در ديگران ناراحت مي‌شود و مهمترين مشخصة آن اين است كه از فرد صاحب 

نعمت ناراحت شده و بدخواه او مي‌شود خواه در قلب، زبان يا عمل. حسد وجه اشتراك اين دو رذيله حرص و كبر است يعني وقتي فرد حسد 

مي‌ورزد هم داراي ذلت حرص است و هم ذلت تكبر. لذا حسد محل اشتراك و تلاقي اين دو رذيله است. به اين ترتيب كه زمانيكه فرد حسد 

مي ورزد دو اتفاق در او مي افتد يكي اينكه ناراحت است كه چرا آن فرد نعمت دارد و او ندارد كه اين از تكبر سرچشمه مي گيرد و دوم 

اينكه خواهان آن نعمت مفروض است كه اين امر از حرص سرچشمه مي گيرد. بنابراين اگر انسان حسد را بطور كامل كنار بگذارد هم 

حرص را كنار گذاشته و هم كبر را.

انسان هر چه تحت تربيت قرار گرفته و نور علم و اسماء و صفات الهي را بدست آورد، توجهش به اصل هستي خود ايجاد شده و توجه به

محدوديتهايش كم مي‌شود و به همين ترتيب است كه اين رذايل در او از بين مي‌روند.

براي پاكي از حرص و كبر و حسد بايستي ابتدا فرد اين رذايل را به درستي بشناسد سپس توجه نمايد كه در چه مواقعي اين رذايل در انسان 

تحريك مي شود و پس از مبتلا شدن انسان به آنها درست مخالف اقتضائات آن بايد عمل نمايد و از طرفي به محاسن و مزاياي عدم وجود 

اين رذايل در خود توجه نموده و در اين خصوص فكر و انديشه كند. پس هرگاه به موضوعي حرص ورزيد با ايجاد حالت آرامش در خود 

و عدم حرص زدن نسبت به آن موضوع برخلاف اقتضائات آن عمل كند و به محاسن نداشتن حرص و دارا بودن آرامش و طمأنينه 

بيانديشد. 

نكته قابل توجه ‌اين است كه حرص ورزيدن با ذكر و حضور قلب تضاد داشته و هرگاه انسان حرص بورزد نمي‌تواند حضور قلب داشته 

باشد. مابقي رذايل از جمله كبر و حسد نيز به همين ترتيب پاك مي‌شوند. بنابراين براي مجاهده و از بين بردن حرص، كبر و حسد بايد 

خلاف اقتضائات آنها عمل نمود. به اين معني كه فرد به هر چيزي كه حرص مي‌ورزد از پرداختن به آن خودداري كند و به هر چيزي كه 

تكبر مي‌كند از اين حالت اعراض نموده و از نتايج عملي كه ‌اين حالت دارد خودداري نمايد.


منبع : سایت نبی اکرم

.

بخش نظرات
روزشمار فاطمیه
روزشمار غدیر
روزشمار محرم عاشورا