خدا یا در لحظه نبودنم غافل از من نبوده ای
و من در لحظه لحظه بودنم به یادت نبوده ام

شورای شش نفره بازگشت به تحقیقات دینی
ثبت شده در تاریخ 13-آذر-1393 -- تعداد بازدید : 2505 بار
شوراى شش نفره


حجة الاسلام سعيد داودى

عنوان: شوراى شش نفره [يک تحليل منطقى با استفاده از منابع اهل سنّت]




اشــاره
از مسائل سؤال برانگيز در تاريخ اسلام شوراى شش نفره اى بود که توسط خليفه ثانى تأسيس شد تا از ميان خود خليفه اى براى بعد از او برگزينند.
اين جريان از آن نظر که پيش از آن و پس از آن ـ به اين شکل خاص ـ منحصر به فرد بوده، و هرگز تکرار نشد سؤال برانگيز است.
اين پرسش مطرح است که خليفه دوم بر اساس چه معيارى و با استناد به چه دليلى دست به چنين اقدامى زد؟
او به سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) عمل نکرد که برابر عقيده اماميه، پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) على(عليه السلام) را پس از خود به امامت امّت اسلامى منصوب فرمود و مطابق نظر اهل سنّت ـ بدون انتخاب شخص خاص ـ امر خلافت را به مردم واگذار کرد.
همچنين بر شيوه خليفه اوّل نيز رفتار نکرد که او شخصاً عمر را پس از خود بر مردم خليفه ساخت و به مردم معرّفى کرد؛ خليفه دوم شيوه اى تازه در پيش گرفت که با هيچکدام نمى ساخت. او دستور داد شش نفر را در خانه اى گرد آوردند و گروهى مسلّح را بر آنها بگمارند تا طىّ سه روز از ميان خود خليفه اى برگزينند و گرنه آنها را به قتل رسانند!!
اين راهکار به نظر عجيب و سؤال برانگيز است و ذهن هاى جستجوگر به دنبال پاسخى در خور براى آن مى باشند.
براى بررسى ابعاد و زواياى اين حادثه مهمّ تاريخى، آن را ـ با استفاده از کتاب هاى مورد قبول برادران اهل سنّت ـ در چند محور مورد بحث قرار مى دهيم:
1. فرمان خليفه دوم
2. مرگ عمر و تشکيل شورا
3. عکس العمل ها
4. تحليل و بررسى

اوّل: فرمان خليفه دوم
پس از آنکه خليفه دوم مجروح شد و در بستر مرگ افتاد، به او گفته شد: اى اميرالمؤمنين! کاش کسى را پس از خود خليفه قرار دهى! پاسخ داد: چه کسى را خليفه قرار دهم؟ آرى؛ اگر ابوعبيده جرّاح زنده بود، او را معرّفى مى کردم و اگر خداوند از علتش مى پرسيد مى گفتم: از پيامبر شنيدم که درباره ابوعبيده فرمود: «وى امين اين امّت است». و همچنين اگر سالم برده آزاد شده حذيفه زنده بود، او را خليفه قرار مى دادم واگر پروردگارم از علّتش سؤال کند پاسخ مى دهم: من از پيامبرت شنيدم که فرمود: «سالم خدا را شديداً دوست مى داشت».(1)
کسى به عمر گفت: (فرزندت) عبدالله بن عمر را برگزين. عمر گفت: خدا تو را بکشد! تو هرگز در اين پيشنهاد خدا را در نظر نگرفتى؛ چگونه کسى را خليفه قرار دهم که از طلاق دادن همسرش عاجز است (و بى اراده و ضعيف است)...
آنگاه گفت: من در اين باره مى انديشم؛ اگر کسى را خليفه قرار دهم (اشکالى ندارد، زيرا) آن کس که بهتر از من بود (اشاره به ابوبکر است)، چنين کرد و اگر براى مردم خليفه اى قرار ندهم (و آنها را آزاد بگذارم) باز هم آن کس که بهتر از من بود (اشاره به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است)، اين گونه عمل کرد؛ ولى به هر حال، خداوند دينش را تباه نخواهد ساخت.
پس از مدّتى بار ديگر نزد عمر آمدند و از او خواستند کسى را معرّفى کند. وى گفت: «قد کنت أجمعتُ بعد مقالتي لکم أن أنظر فاُولّي رجلا أمرکم هو أحراکم أن يحملکم على الحقّ ـ وأشار إلى عليّ»؛ پس از آن سخنان که با شما گفتم، تصميم گرفتم زمام کارتان را به دست کسى بسپارم که بهتر از هر کس شما را به راه حق مى کشاند و در اين حال به على(عليه السلام) اشاره کرد... .
آنگاه افزود: ولى نمى خواهم امر خلافت را بر شما تحميل کنم (و شخص خاصّى را معرّفى نمايم) امّا بر شما باد به اين گروه که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «آنها اهل بهشتند» و از ميان آنها اين شش تن را بر مى گزينم که عبارتند از: «على، عثمان، عبدالرّحمن بن عوف، سعد بن أبىوقّاص، زبير بن عوام و طلحة بن عبيدالله». از ميان آنها يک نفر را برگزينيد و هرگاه آنها کسى را والى قرار دادند، شما همکارى لازم را داشته باشيد و او را کمک کنيد.
عبّاس عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله) به على گفت: «تو با آنها وارد اين شورا مشو». على(عليه السلام) پاسخ داد: «من مخالفت و تفرقه را خوش ندارم». عباس گفت: «در اين صورت آنچه را که ناخوش مى دارى خواهى ديد».
عمر صبح گاهان على، عثمان، سعد، عبدالرحمن بن عوف و زبير را فرا خواند (آن زمان طلحه در مدينه نبود) و به آنان گفت: «من با خود انديشيدم و شما را بزرگان قوم يافتم؛ لذا امر خلافت بايد از ميان شما باشد. شما کسانى هستيد که وقتى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از دنيا رفت، از شما راضى بود. اگر شما متحد و هماهنگ باشيد من ترسى از مردم براى شما ندارم. ولى اگر اختلاف کنيد، براى شما بيمناکم، چرا که مردم نيز دچار اختلاف مى شوند». سپس دستور داد آنها بروند و به مشورت بپردازند.
آنان رفتند و به شور نشستند؛ کم کم صدايشان بلند شد. عمر گفت:

اکنون دست برداريد و بگذاريد آنگاه که من از دنيا رفتم، تا سه روز فرصت داريد که مشورت کنيد و در اين سه روز صُهيب با مردم نماز بگذارد و روز چهارم فرا نرسد، جز آنکه اميرى را برگزيده باشيد. در اين مدّت عبدالله بن عمر نيز طرف مشورت شماست، ولى در امر خلافت هيچ حقّى ندارد، امّا طلحه شريک شماست. او اگر در اين مدت سه روز آمد، وى را نيز دخالت دهيد؛ ولى اگر نيامد، خودتان کار را تمام کنيد.
سپس افزود: گمانم اين است که خلافت را يکى از اين دو نفر به عهده گيرند، على يا عثمان. اگر عثمان زمامدار شود، او مردى نرمخوست و اگر على به خلافت رسد، وى شوخ طبع است، ولى سزاوارتر از هر کسى است که مردم را در جادّه حق نگه دارد. و اگر آنها سعد را برگزينند، او شايسته اين جايگاه هست و اگر سعد انتخاب نشد، بايد زمامدار منتخب، از او کمک بگيرد و عبدالرّحمن بن عوف نيز صاحب انديشه، خوش فکر و هوشيار است. براى او حافظ و نگهبانى از جانب خداست! از او شنوايى داشته باشيد.(2)

نکته هاى ديگر:
1. مطابق نقل دينورى عمر علاوه بر آنکه گفت: اگر ابوعبيده جرّاح و يا سالم زنده بودند آنها را خليفه قرار مى داد، از خالد بن وليد نيز ياد کرد و گفت: «اگر خالد بن وليد زنده بود، او را بر مسلمين والى قرار مى دادم، چرا که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) او را شمشيرى از شمشيرهاى خدا ناميده بود».(3)
2. عبدالله بن عمر نقل مى کند که عمر به اصحاب شورا گفت: «اگر آنان على(عليه السلام) را والى قرار دهند، آنان را به راه حق مى کشاند، هر چند شمشير بر گردنش بگذارند (با شمشير تهديد شود). عبدالله مى گويد: به او گفتم، تو اين را مى دانى و با اين حال وى را والى قرار نمى دهى؟ گفت: «اگر او را خليفه سازم، اقتدا به کسى مى کنم (اشاره به ابوبکر) که بهتر از من بود و اگر کسى را معرّفى نکنم (اشکالى ندارد، زيرا) آن کس که بهتر از من بود (اشاره به رسول خدا(صلى الله عليه وآله)) کسى را معرّفى نکرد».(4)
3. مطابق نقل ابن ابى الحديد، طلحه نيز در مدينه حاضر بود و عمر آن شش نفر را فراخواند و گفت: «پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حالى از دنيا رفت که از شما شش نفر راضى بود، و من مى خواهم خلافت را ميان شما به شورا گذارم، تا از ميان خود، يکى را انتخاب کنيد».
آنگاه به آنها گفت: «مى دانم که هر يک از شما مايل است که پس از من به خلافت برسد!». آنها سکوت کردند و عمر دوباره جمله اش را تکرار کرد. اينجا بود که زبير پاسخ داد: «ما از تو کمتر نيستيم، نه در سابقه در دين و نه در قرابت به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ...».(5)
آنگاه عمر براى هر يک از آن شش تن عيبى بر شمرد. و از جمله درباره زبير گفت: «.. تو يک روز انسانى و روز ديگر شيطان!».
به طلحه گفت: «پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حالى از دنيا رفت که به خاطر جمله اى که بعد از نزول آيه «حجاب» گفته بودى، از تو خشمگين بود».(6)
به سعد بن أبىوقّاص نيز گفت: «تو مرد جنگجويى هستى (به کار خلافت نمى آيى). قبيله بنى زهره (اشاره به قبيله سعد است) کجا و خلافت و رسيدگى به امور مردم کجا!».
به عبدالرّحمن بن عوف نيز گفت: «اگر نيمى از ايمان مسلمانان را با ايمان تو بسنجند، ايمان تو بر آنان برترى مى يابد، ولى خلافت به انسان ضعيف نمى رسد».

آنگاه به على(عليه السلام) رو کرد و گفت: «تنها عيب تو آن است که در تو شوخ طبعى است. با اين حال، اگر تو والى بر مردم شوى، آنان را بر مسير حقّ واضح و شاهراه روشن، هدايت مى کنى».
و در پايان به عثمان گفت: «گويا مى بينم که خلافت را قريش به دست تو داده اند و تو نيز بنى اميّه را بر گُرده مردم سوار مى کنى و بيت المال را در اختيار آنان مى گذارى (و بر اثر شورش مسلمانان) گروهى از گرگان عرب تو را در بسترت مى کشند».(7)
راستى حيرت آور است که عثمان با اين مشکل عظيم که عمر به آن اشاره کرده به خلافت برگزيده مى شود و على به بهانه کوچکى يعنى شوخ طبعى به کنار گذاشته مى شود (ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟!)
4. عبدالله بن عمر مى گويد: عثمان، على، زبير، عبدالرّحمن بن عوف و سعد به نزد عمر آمدند. وى به آنها نگاهى افکند و گفت: «من براى خلافت بر مردم به شما توجّه کردم. مردم دچار اختلاف نمى شوند، جز به وسيله شما».
سپس افزود: «مردم يکى از شما سه تن (عثمان، عبدالرّحمن و على) را بر مى گزينند. آنگاه به عثمان گفت: «اگر تو به خلافت رسيدى، خويشانت را بر گرده مردم سوار مکن». سپس رو به عبدالرّحمن نمود و گفت: «تو نيز اگر به خلافت رسيدى، خويشاوندانت را بر مردم مسلّط مساز» و در پايان به على(عليه السلام) نيز گفت: «و اگر تو به خلافت رسيدى بنى هاشم را بر مردم تحميل مکن».(8)
5. مطابق نقل دينورى، عمر در تنقيص عبدالرّحمن بن عوف گفت: «تو فرعون اين امّتى!» و درباره طلحه گفت: «طلحه متکبّر و مغرور است و ديگر آنکه اگر به خلافت برسد، انگشتر خلافت را در انگشت همسرش قرار مى دهد (اشاره به اينکه او تسليم همسرش مى باشد)».(9)
شيوه انتخاب خليفه
عمر پس از انتخاب اعضاى شورا به ابوطلحه انصارى گفت: «پنجاه نفر مرد مسلح را انتخاب کن و آنگاه افراد شورا را داخل اتاقى قرار ده، تا از ميان خود خليفه اى برگزينند...».
سپس گفت: «بالاى سر آنها بايست، و اگر پنج نفر به خلافت يک تن راضى شدند و يک نفر مخالفت کرد، سرش را از بدن جدا کن! واگر چهار نفر بر شخصى اتفاق کردند و دو تن نپذيرفتند، سر آن دو تن را از بدن جدا کن! و اگر سه نفر يک سو و سه نفر سوى ديگر بودند، عبدالله بن عمر را حَکَم قرار دهند و هر گروهى را او انتخاب کرد، بپذيرند و اگر نظر او را قبول نکردند، با آن سه نفرى باش که عبدالرّحمن بن عوف با آنان است و آن سه نفر ديگر اگر مخالفت کردند، آنها را به قتل برسان!».(10)
مطابق نقل بلاذرى به ابوطلحه انصارى گفت: «آنان بيش از سه روز فرصت ندارند و بايد در مدّت سه روز خليفه اى را انتخاب کنند. در اين مدّت صُهيب با مردم نماز بخواند. در اين فرصت زمانى، اگر طلحه نيز آمد، او را داخل آن جمع کن و گرنه آن پنج نفر خود براى خلافت تصميم بگيرند».(11)

پيش بينى على(عليه السلام)
مرگ عمر و تشکيل شورا
مطابق نقل بلاذرى، على(عليه السلام) به عمويش عبّاس از سخن عمر که گفته بود: «در صورت تساوى با گروهى باشيد که عبدالرّحمن بن عوف با آنهاست» اظهار ناخرسندى کرد و فرمود: «والله لقد ذهب الأمر منّا»؛ (به خدا سوگند! خلافت از خاندان ما رفت!). عبّاس گفت: «چگونه چنين سخن مى گويى؟» فرمود: «سعد بن ابىوقّاص که با پسر عمويش عبدالرّحمن(12) مخالفت نخواهد کرد و عبدالرّحمن نيز داماد عثمان(13) است و با يکديگر اختلاف نخواهند کرد و اگر طلحه و زبير نيز با من باشند (به سبب وجود عبدالرّحمن در آن طرف) نفعى به حال ما نخواهد داشت».(14)

دوم: مرگ عمر و تشکيل شورا
پس از مرگ عمر، هنگامى که او را به خاک سپردند، اعضاى شورا در خانه اى گرد آمدند وابوطلحه انصارى نيز از آنها مراقبت مى کرد. در اين زمان طلحه در مدينه نبود.
عبدالرّحمن بن عوف به بقيه اعضاى شورا گفت: کدام يک از شما حاضر است که خود را کنار بکشد تا برترين شما به ولايت برسد؟
کسى پاسخش را نداد. و خودش گفت: من خود را کنار کشيدم.
پس از گفتگوهايى از زبير خواست به کسى رأى دهد. او نيز گفت: من به نفع على(عليه السلام) کنار کشيدم. آنگاه عبدالرّحمن از سعد بن أبىوقّاص خواست که سهم خود را به او بدهد و او را نيز پس از گفتگوهايى به اين امر راضى کرد. در نتيجه عبدالرّحمن که داراى دو رأى (يکى رأى خود و ديگرى رأى سعد) بود، با عثمان و على به گفتگو پرداخت، تا يکى از آن دو را به انصراف راضى کند او به مدّت طولانى با على(عليه السلام) گفتگو کرد وسپس براى مدّت طولانى نيزباعثمان به گفتگو و رايزنى پرداخت.

صبح گاهان ـ پس از نماز صبح ـ عبدالرّحمن سراغ مهاجران و افراد با سابقه در اسلام و بزرگان انصار واميران لشکر فرستاد. مسجد پر از جمعيت شد. عبدالرّحمن به حاضران گفت: مردم شهرها دوست دارند به شهر خود برگردند وپيش از آن مى خواهند بدانند که امير آنان کيست.
در اين ميان سعيد بن زيد(15) گفت: ما تو را شايسته خلافت مى دانيم. عبدالرّحمن گفت: جز اين را بگوييد.
عمّار گفت: «ان اردتَ ألاّ يختلف المسلمون فبايع عليّاً»؛ (اگر مى خواهى که مسلمانان دچار اختلاف نشوند، با على بيعت کن).
مقداد بن اسود گفت: «صدق عمّار، إن بايعتَ عليّاً قلنا: سمعنا وأطعنا»؛ (عمّار راست گفت. اگر با على بيعت کنى، مى گوييم: شنيديم و پذيرفتيم).
ابن ابى سرح(16) گفت: اگر مى خواهى قريش دچار اختلاف نشود، با عثمان بيعت کن (ان أردتَ ألاّ تختلف قريش فبايع عثمان).
عبدالله بن ابى ربيعه(17) گفت: «صدق، إن بايعتَ عثمان قلنا: سمعنا وأطعنا»؛ (او راست گفت؛ اگر با عثمان بيعت کنى مى گوييم: شنيديم و پذيرفتيم).
عمّار ياسر به ابن ابى سرح گفت: «متى کنت تنصح المسلمين»؛ (تو از کى خيرخواه مسلمانان شده اى؟!).
ميان بنى هاشم و بنى اميّه گفتگو شد و عمّار ياسر به طرفدارى از على(عليه السلام) سخن گفت؛ برخى از قريش به او تاختند تا آنکه سعد بن ابى وقّاص به عبدالرّحمن گفت: «پيش از آنکه مردم در فتنه و آشوب گرفتار شوند، کار را تمام کن».
عبدالرّحمن نخست على(عليه السلام) را فرا خواند و گفت: «عليک عهد الله وميثاقه لتعملنّ بکتاب الله وسنّة رسوله وسيرة الخليفتَيْن من بعده»؛ (بر تو باد به پيمان و ميثاق الهى (که از تو مى گيرم) به کتاب خدا و سنّت رسول خدا و سيره دو خليفه پس از آن حضرت عمل نمايى).

اميرمؤمنان على(عليه السلام) پاسخ داد: «أرجوا أن أفعل وأعمل بمبلغ عملي وطاقتي»؛ (اميدوارم (علاوه بر عمل به کتاب خدا و سنت رسول خدا) به مقدار دانش و توانم (اجتهاد کنم و) عمل نمايم (نه به سنّت دو خليفه پيشين)).
عبدالرّحمن پس از آن عثمان را فرا خواند و همين سخنان را به او گفت و عثمان پاسخ داد: «آرى اين گونه عمل مى کنم». سپس عبدالرّحمن با او بيعت کرد.(18)
مطابق نقل ديگر، على(عليه السلام) (با صراحت) در پاسخ عبدالرّحمن گفت: «بل على کتاب الله وسنّة رسوله واجتهاد رأيى»؛ (بلکه برابر کتاب خدا و سنّت رسولش و بر اساس اجتهادم عمل خواهم کرد). آنگاه به عثمان گفت و او پذيرفت. اين درخواست را عبدالرّحمن سه بار مطرح ساخت و در هر بار على(عليه السلام) همين پاسخ را داد و عثمان نيز پاسخ مثبتش را تکرار کرد؛ در نتيجه عبدالرّحمن دست در دست عثمان نهاد و گفت: «ألسّلام عليک يا أميرالمؤمنين».(19)
در تاريخ يعقوبى تعبير روشن ترى آمده است. مطابق نقل وى، على(عليه السلام) در پاسخ عبدالرّحمن گفت: «أسير فيکم بکتاب الله وسنّة نبيّه ما استطعتُ»؛ (تا جايى که توان دارم در ميان شما به کتاب خدا و سنّت پيامبرش رفتار مى کنم). ولى عثمان در پاسخ عبدالرّحمن گفت: «لکم أن أسير فيکم بکتاب الله وسنّة نبيّه وسيرة أبي بکر وعمر»؛ (در ميان شما برابر کتاب خدا و سنّت پيامبرش و سيره ابوبکر و عمر، رفتار خواهم کرد) و اين درخواست از على(عليه السلام) و عثمان دوبار تکرار شد و هر يک همان پاسخ را دادند و در بار سوم على(عليه السلام) گفت: «با وجود کتاب خدا و سنّت پيامبرش نيازى به سيره هيچ کس نمى باشد ولى تو تلاش مى کنى که امر خلافت را از من دور سازى» (انّ کتاب الله وسنة نبيّه لايحتاج معهما الى إجّيرى أحد، أنت مجتهد أن تزوى هذا الأمر عنّى). سپس عبدالرّحمن به عثمان رو کرد و همان سخن را تکرار کرد، عثمان پذيرفت و در نتيجه با او بيعت کرد.(20)
مطابق نقلى که معتقدند طلحه نيز در جلسه شورا حضور داشت، عبدالرّحمن بن عوف به اعضاى شورا گفت: شما امرتان را به سه نفر واگذار کنيد. زبير گفت: من رأى خود را به على(عليه السلام) دادم و سعد گفت: من حقّ خود را به عبدالرّحمن واگذار کردم و طلحه گفت: من نيز سهم خود را به عثمان دادم. عبدالرّحمن گفت: من نيز از خلافت کنار مى کشم و اما شما دو نفر کدام يک کنار مى کشد؛ على(عليه السلام) و عثمان هر دو ساکت شدند و عبدالرّحمن با هر دو در خلوت سخن گفت و پيمان گرفت که هر کدام را او امير قرار داد، ديگرى اطاعت کند و آنگاه (با همان ترفندى که گفته شد) با عثمان بيعت کرد.(21)

سوم: عکس العمل ها
با انتخاب عثمان، اشراف قريش و طيف بنى اميّه خشنود شدند، زيرا عثمان از همان قبيله بود(22) و در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و مدّت زمان مسلمانى خود نيز، هرگز کسى از مشرکان و دشمنان پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را به قتل نرسانده بود. در نتيجه طوائف مختلف قريش از او خاطره ناخوشايندى نداشتند. لذا نقل شده است که عبدالرّحمن هنگامى که با اعيان واشراف پيرامون خلافت مشورت کرد، دريافت کرد که اکثر آنان به عثمان مايلند.(23)
آثار اين خشنودى بعدها در کلام ابوسفيان نيز بروز کرد. وى روزى با صراحت به عثمان گفت: «صارتْ إليک بعد تَيْم وعدِىٍّ، فأدرْها کالکُرة، واجعَلْ أوْتادها بني اُميّة، فانّما هو المُلک ولا أدري ما جنّة ولا نار»؛ (اين خلافت پس از قبيله تَيْم (ابوبکر) و قبيله عدى (عمر) به تو رسيده است. اکنون آن را همچون گوى (ميان قبيله خودت) بگردان و پايه هاى آن را بنى اميّه قرار ده (و بدان که) مسأله فقط، فرمانروايى است (نه خلافت اسلامى) و من که بهشت و دوزخى را نمى شناسم!).(24)
مغيرة بن شعبه ـ که دشمنى او با اهل بيت(عليهم السلام) روشن است ـ نيز به عبدالرّحمن گفت: «کار خوبى کردى که با عثمان بيعت کردى» و به عثمان نيز گفت: «لو بايع عبدالرّحمن غيرک ما رضينا»؛ (اگر عبدالرّحمن با غير تو بيعت مى کرد، ما راضى نمى شديم).(25)
ولى از سوى ديگر، على(عليه السلام) و مسلمانان پاکباخته اى همچون مقداد از اين انتخاب ناخشنود بودند. طبرى مى نويسد: پس از آنکه عبدالرّحمن با عثمان بيعت کرد، على(عليه السلام) خطاب به عبدالرّحمن گفت: «حَبَوْتَه حَبْودهر، ليس هذا أوّل يوم تظاهرتم فيه علينا، فصبْرٌ جميل والله المستعان على ما تصفون، والله ما ولّيتَ عثمان إلاّ ليردّ الأمر إليک...»؛ (اين نخستين بار نيست که شما بر ضدّ ما هم پيمان شديد. پس صبر نيکو خواهم کرد و در برابر آنچه انجام مى دهيد از خداوند يارى مى طلبم؛ به خدا سوگند تو خلافت را به عثمان نسپردى، جز آنکه مى خواهى او نيز آن را (پس از خود) به تو برگرداند).
عبدالرّحمن وقتى اين سخنان را شنيد، آن حضرت را تهديد کرد و گفت: «لاتجعل على نفسک سبيلا»؛ (بر ضدّ خود راه اقدامى قرار مده (و سبب قتل خودت مشو)).

مقداد نيز پس از اين ماجرا گفت: «ما رأيتُ مثل ما اُوتى إلى أهل هذا البيت بعد نبيّهم»؛ (من هرگز سراغ ندارم که با خاندانى مانند اين خانواده پس از پيامبرشان رفتار شده باشد).
عبدالرّحمن به او نيز هشدار داد که مراقب باشد، فتنه انگيزى نکند!(26)
مطابق روايت ديگر، على(عليه السلام) پس از تصميم عبدالرّحمن و بيعت او با عثمان، فرمود: «خدعة وأيّما خدعة»؛ (خدعه و نيرنگ بود و چه خدعه و نيرنگ زشتى!).(27)
بلاذرى مى نويسد: اصحاب شورا با عثمان بيعت کردند، ولى على(عليه السلام) بيعت نکرد؛ عبدالرّحمن خطاب به على(عليه السلام) گفت: «بايع وإلاّ ضربت عنقک»؛ (بيعت کن، وگرنه گردنت را مى زنم).
به دنبال آن، على(عليه السلام) از آن جلسه خارج شد و اصحاب شورا در پى او رفتند و با تهديد به وى گفتند: «بايع وإلاّ جاهدناک»؛ (بيعت کن، در غير اين صورت با تو پيکار خواهيم کرد) در پى اين تهديدات، على(عليه السلام) برگشت و با عثمان بيعت کرد.(28)

گزارش على(عليه السلام) از ماجراى شورا
على(عليه السلام) در گزارشى از ماجراى شورا، نخست چنين مى گويد:«حتّى إذا مضى لسبيله جعلها في جماعة زعم أنّى أحدهم»؛ ((اين وضع همچنان ادامه داشت) تا آنکه او (خليفه دوم) به راه خود رفت و در اين هنگام (و در آستانه وفات) خلافت را در گروهى (به شورا) گذاشت که به پندارش من نيز يکى از آنان بودم).
سپس مى افزايد: «فيالله وللشّورى، متى اعترض الرّيب فىَّ مع الأوّل منهم حتّى صرتُ اُقرَن إلى هذه النّظائر!»؛ (پناه بر خدا از اين شورا! کدام زمان بود که در مقايسه من با نخستين آنان (ابوبکر و برترى من بر او) ترديدى وجود داشته باشد، تا چه رسد به اينکه مرا همسنگ امثال اين افراد (اعضاى شورا) قرار دهند).
آنگاه همراهى و ورود خود به شورا را بازگو مى کند و مى فرمايد: «لکنّي أسففْتُ إذ أسفّوا، وطِرْتُ إذا طاروا»؛ (ولى من (به خاطر مصالح اسلام با آنها همراهى کردم) هنگامى که آنها پايين آمدند، پايين آمدم و هنگامى که پرواز کردند، پرواز نمودم).
سپس اميرمؤمنان(عليه السلام) به طور سربسته نتيجه شورا را بازگو مى کند و مى گويد: «فصغا رجل منهم لضغنه، ومالَ الآخر لصهره، مع هَن وهَن»؛ (سرانجام يکى از آنها به خاطر کينه اش از من روى برتافت و ديگرى خويشاوندى را بر حقيقت مقدّم داشت و به خاطر داماديش به ديگرى (عثمان) تمايل پيدا کرد، علاوه بر جهات ديگر که ذکر آن خوشايند نيست).(29)

برخى گفته اند: مراد از کسى که به خاطر کينه توزى از على(عليه السلام) روى گردان بود، طلحه بود؛ ولى برخى ديگر معتقدند طلحه در آن جلسه نبود و مراد سعد بن أبى وقّاص است.(30) و امّا آن کس که به خاطر خويشاوندى به عثمان مايل شد، عبدالرّحمن بن عوف بود؛ زيرا همان گونه که پيش از اين گفته شد، عبدالرحمن با «امّ کلثوم» خواهر عثمان ازدواج کرده بود.
جمله «مع هن وهَن» کنايه از امور زشتى است که نمى توان به آن تصريح کرد(31) و شايد اشاره به انگيزه رأى عبدالرّحمن باشد که آن حضرت به او گفته بود: رأى وى به عثمان براى اين بود که عثمان نيز پس از خويش، خلافت را به وى بسپارد.

بار ديگر نيز مراعات مصالح مسلمين
على(عليه السلام) در ماجراى شوراى شش نفره به خلافت نرسيد و پس از اعتراض، با عثمان بيعت کرد؛ امّا نه از آن رو که او را شايسته اين جايگاه بداند، بلکه آن حضرت براى جلوگيرى از ايجاد آشوب و پرهيز از درگيرى داخلى، راه همکارى را در پيش گرفت.
على(عليه السلام) در خطبه 74 نهج البلاغه اين مسأله را به خوبى منعکس مى سازد. ماجراى شأن ورود اين خطبه از اين قرار است:

ابن ابى الحديد معتزلى مى نويسد: «پس از بيعت عبدالرّحمن و حاضران با عثمان، نخست على(عليه السلام) از بيعت خوددارى کرد و گفت: «شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا در آن روز که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ميان مسلمانان پيمان برادرى برقرار کرد، در ميان شما کسى جز من وجود دارد که آن حضرت ميان او و خودش پيمان برادرى برقرار کند؟!» همگى پاسخ دادند: نه. سپس فرمود: «آيا در ميان شما کسى جز من هست که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) درباره او گفته باشد: «من کنتُ مولاه فهذا مولاه» گفتند: نه.
آنگاه فرمود: «آيا در ميان شما کسى جز من وجود دارد که پيامبر درباره او گفته باشد: «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي»؛ (تو نسبت به من، همانند هارون نسبت به موسى هستى، جز آنکه بعد از من پيامبرى نيست). گفتند: نه.
سؤال کرد: «آيا در ميان شما کسى هست که در ارتباط با ابلاغ سوره برائت مورد اعتماد قرار گرفته باشد و پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) درباره او فرموده باشد: اين سوره را (براى قرائت بر مشرکان در سرزمين منا) جز من و يا مردى که از من است، نبايد ابلاغ کند؟» همگى گفتند: نه.
فرمود: «آيا مى دانيد که اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بارها از ميدان جنگ فرار کردند، ولى من هرگز فرار نکردم؟» گفتند: آرى.
فرمود:«کدام يک ازما به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ازنظرخويشاوندى نزديک تر است؟» گفتند: تو. اينجا بود که عبدالرّحمن بن عوف سخن على(عليه السلام) را قطع کرد و گفت: «اى على! مردم جز به عثمان راضى نبودند، بنابراين، خودت را به زحمت مينداز و در معرض خطر (شمشير) قرار مده».
سپس عبدالرّحمن به گروه پنجاه نفرى که سرکرده آنان «ابوطلحه انصارى» بود رو کرد و گفت: اى ابوطلحه! عمر چه دستورى به تو داده است؟ گفت: به من دستور داده آن کس که ميان مسلمانان اختلاف بيندازد را به قتل برسانم.
عبدالرّحمن آنگاه رو به على(عليه السلام) کرد و گفت: اکنون بيعت کن، وگرنه دستور عمر را درباره تو به اجرا خواهيم گذاشت!
على(عليه السلام) فرمود: «لقد علمتم أنّي أحقّ النّاس بها من غيرى؛ ووالله لاُسلمنَّ ما سَلِمت اُمور المسلمين، ولم يکن فيها جور إلاّ علىَّ خاصّة، إلتماساً لأجر ذلک وفضله، وزهداً فيما تنافستموه من زُخْرفه وزِبْرجه»؛ (شما خوب مى دانيد که من از هر کس، به امر خلافت شايسته ترم (ولى شما به خاطر آنکه مرا در مسير منافع خود نمى بينيد، مانع آن شديد) امّا به خدا سوگند! تا هنگامى که اوضاع مسلمين رو به راه باشد و تنها به من ستم شود، سکوت اختيار مى کنم، تا از اين طريق پاداش و فضل الهى را به دست آورم و در برابر زر و زيورهايى که شما به خاطر آن با يکديگر رقابت داريد، پارسايى ورزيده باشم). سپس آن حضرت دست خود را دراز کرد و بيعت نمود.(32)

روشن است که على(عليه السلام) حاضر نيست براى رسيدن به خلافت ـ که حقّ اوست ـ از هر ابزارى استفاده کند و با درگيرى و لشکرکشى آن را به دست آورد. او ظلم بر خود را براى جلوگيرى از تفرقه و نابودى اصل اسلام تحمّل مى کند. امّا از يکسو، با امتناع نخستين خود و احتجاج با اصحاب شورا حقّانيت خود را بار ديگر در تاريخ ثبت کرد و از سوى ديگر، خشونت برخى از صحابه و کينه توزى آنان را براى آيندگان به تصوير کشيد.

موضع طلحه
مطابق نقل طبرى وابن اثير، روزى که براى عثمان بيعت گرفته شد، طلحه وارد مدينه شد؛ به او گفته شد: با عثمان بيعت کن! گفت: آيا همه قريش راضى اند؟ گفتند: آرى. آنگاه طلحه نزد عثمان آمد و گفت: آيا مردم با تو بيعت کردند؟ عثمان پاسخ داد: آرى. طلحه گفت: من نيز از آنچه مردم انجام دادند، روى گردان نخواهم شد. و در پى آن، با عثمان بيعت کرد.(33)
ولى بلاذرى مى نويسد: طلحه در منطقه «سَرات»(34) براى رسيدگى به اموالش رفته بود و پس از ضربت خوردن عمر، فرستاده اى با شتاب به سوى وى رفت و او را از ماجرا باخبر ساخت؛ طلحه نيز به سرعت به سوى مدينه حرکت کرد،<
بخش نظرات
روزشمار فاطمیه
روزشمار غدیر
روزشمار محرم عاشورا