خدا یا در لحظه نبودنم غافل از من نبوده ای
و من در لحظه لحظه بودنم به یادت نبوده ام

نکات در خصوص معراج پیامبرعارف به الله علامه رفیعی 6بازگشت به برگزیده از کتاب
ثبت شده در تاریخ 04-اردیبهشت-1392 -- تعداد بازدید : 1249 بار

">شرح برخی از نکات در خصوص معراج پیامبر استاد عارف به الله علامه رفیعی
((فصل ششم))
 
درنماز جماعت و پاره ای از اسرار آن .

بدان که : اقتدای انبیاء _ علیهم السّلام – در بیت المقدس و ملایکه در بیت المعمور ملکوت ، به حضرت رسول – صلّی الله علیه وآله – مقدمه برای تشریع نماز جماعت است ؛ در بین مسلمین ، و فضیلت جماعت به قدری واضح است که محتاج به ذکر اخبار آن در این کتاب مختصر نیست ، و آنچه به نظر می رسد چند مطلب است :

اول آنکه : جانهای مسلمین در عالم معنی یک نوع وحدت و اتّحادی دارند ، هر چند خود هم متوّجه به همین امر نباشند ، زیرا که : نفوس مسلمین تمام به صورت اعتقادات و تصوّرات دینیّه و تصدیقات به حقایق واقعه متصوّر ، و یک نفس معنوی به روی همه ی نفوس فعلیّت دارد ، زیرا : مقدّمه که واقع . حقیقت توحید ، و نبوّت و معاد و سایر عقاید {میباشد } یکی است ، و همچنین اخلاق فاضله و صفات حمیده یکی بیشتر نیست ، و بدیهی است که مقام واقع و نفس الامر هرامری ، تعدّد ندارد .

این است که در حدیث وارد است : (( المومن مرآت المومن ))
این اتّحاد ، از قبیل اتّحاد محال نیست ، که کسی بگوید : دو چیز هرگز یکی نخواهد شد ؛ بلکه یک حالت روحانیّت خاصّی است ، که در اجسام و مواد جسمانیّه تصور نمی شود ؛ بلکه فقط در معقولات و امور معنویّه تصوّر دارد ، و مناسب عالم تجرّد است ؛ چنانکه فرمود : ((انا و علیٌ من نور واحد )) و نظایر آن ، که در اخبار بسیار است ؛ و اتّحاد نفس به عقل فعّال ، در مقام کمال در نفس ، که مورد قبول پیشینیان از صاحبان علم و فضیلت بوده ، و مرحوم صدرالدّین شیرازی در این امر اصرار دارد و در (( اسفار )) فصلی مشبع ، در اثبات آن عنوان نموده است ؛ از این قبیل می باشد ، و ایراد (( ابن سینا )) بر آن وارد نیست ؛ و در نماز جماعت که مسلمین به هیئت متّحده متّصل به هم عبادت می نمایند ، صورت اتّحاد معنوی نفوس ، تحقّق می یابد ، و اتحاد صوری و صنعی تأیید و تأکید اتّحاد معنوی را ، که منظور اصلی است می کند ؛ و لهذا هر گاه امام شک نمود ، به مأموم حافظ رجوع می کند و هر گاه مأمومین ، بعضی شاک و بعضی حافظ بودند و امام هم شاک بود ، امام روجوع به مأموم حافظ می کند ، و بعد مأموم شاک رجوع به امام می نماید و امام ، هر گاه حفظ رکعات نمود ، مأموم شاک رجوع به امام حافظ می کند ، مکا قرّر فی الفقه .
و وجه دیگر اینکه مجموع نمازها ، به منزله ی عبادت واحده است و هر گاه نماز مقبول جامع الشّرائط در بین آنها باشد ، موجب رفع منزلت و قبولی سائر نمازها می شود ، کما یناسبه کرم الکریم ، عزّاسمه .

فصل
بعد از انجام نماز ، به امامت و پیشوائی حضرت رسول برای ملایکه سماوات به طور عموم ، حال خاصّی به حضرت عارض گردید ؛ که از عجایب احوال است و متضمّن اسراری است . قال : (( ثمّ غشیتنی صبابة )) صبابه ، به معنی بی قراری قلب است از شدّت شوق و ولع به امری ، ولی چون می فرماید ((غشیتی )) یعنی فرو گرفت مرا بیقراری پس ظاهر این است که : این بی قراری فقط در قلب نموده ، بلکه تمام مراتب وجود مبارک بی قرار بوده است ، و ناچار چند امر بیان می شود :

امر اول :
آنکه به طور کلی ((صبابه )) از علاقه و محبّت مفرط به چیزی است که چون هنوز صاحب آ« به مقصود نرسیده است ، حاصل می گردد ، و این حال در انبیای گذشته هم وجود داشت ؛ مثلاً : حضرت ابراهیم – علیه السلام – این معنی را به صورت سؤال آشکار فرمود که : (( ربّ انّی کیف تحیی الموتی .. )) با اینکه علم یقینی برای آن حضرت ، به امر معاد جسمانی و زنده شدن ثانوی اموات حاصل بود ، ولی حضرت خلیل علاقه و محبّت به مشاهده ی این مطلب را داشت ، یعنی تجلی افعالی الهی را در باب معاد طالب بوده ، و ظهور این قدرت و سلطه ی الهیّه را ، که دلیل بر کمال قدرت و بهترین مورد جلوه و بروز صنع و تکوین الهی است ؛ زودتر از وقت موعود می خواست ، از شدّت علاقه و ظهور و تجلّی در این مخصوص ؛ و توّهم نشود که حضرت خلیل ، طالب ایم عمل از لحاظ تعلّق به مخلوق بود ، یعنی علاقه به احیای موتی داشت ، نه به حیات موتی ؛ خلاصه زنده کردن را می خواست ، نه زنده شدن اموات را ؛ و لهذا عرض کرد : (( ارنی کیف یحیی الموتی ))  و عرض نکرد : (( کیف یُحی الموتی )) و اینکه در جواب : (( أولم تؤمن )) عرض کرد : (( بلی : ولکن لیطمئنّ قلبی )) شاید مراد اطمینان به معنی زوال خطرات فکری و حصول یقین کامل نباشد ، بلکه مراد اطمینان به معنی آرامی قلب در مقابل اضطراب قلب ؛ که عارض محبّ و در دلهای اهب محبّت از فقدان محبوب موجود می شود ، می باشد . پس (( صبابه )) حضرت خلیل در مرتبه ی افعال بود .

امر دوم :
چگونه بعد از انجام نماز ، این حالت به رسول الله – صلّی الله علیه و آله – عارض شد . گویا سرّ آ« این است که : در تمام صوامع قدس از هزاران فرشته ، که عدد آنها را خداوند می داند ، یک مرتیه ذکر و تسبیح و تکبیر و توّجه خاصّ ، به حضرت حق تعالی ، مشهود وجود مبارک حضرت رسول گردید ، و این همه قوای مقتدر روحانی را ، که مسلّط و محیط بر مادون خود هستند ، فانی و مستهلک در بندگی خداوند فرمود : یکمرتبه تمام عالم امکان در نظر او نابود گردید و باقی ماند فقط در نظر آن حضرت ، ذات ذوالجلال با عظمت کبریایی ؛ قهراً علاقه به همه چیز ، حتی به وجود خود ، از بین رفت و قلب مبارک او که معدن محبّت بود ، آن هم محبّتی که اگر به همه ی افراد بشر تقسیم می گردید ؛ همه اهل الهیّه می شدند ، با همان محبّت خالص ، متوّجه به مبدأ گردید ، ولی چون راهی به مقام ذات نیست ، محبّت و علاقه هم ، از مقام افعال و صفات گذشته است ؛ لهذا این حال که (( صبابه)) اسم اوست ، عارض شد .

امر سوم :
قال : (( فخررت ساجداً)) یعنی : افتادم به حال سجده ؛ نفرمود: به سجود رفتم ؛ برای اینکه بفهماند ، بکلی از حال اراده و اختیار خود خارج شدم ، و در این سجود است که حقیقت : (( سبحان ربّی الاعلی )) به تمام معنی محقّق می شود ، و این سجود که از حضرت صادر شد ؛ نشانه ی نهایت قرب آن حضرت است ، که مقام او أدنی است ، یعنی قرب ذاتی بعد از مقام قاب قوسین ، که قرب صفاتی است و قرب صفاتی ، نظیر گرم و سرخ شدن آهن است ، فافهم .

و چون این مقام ، نهایت مرتبه ی ایمان عبانی به خداوند است ،  آیات مبارکه ، که در آخر سوره ی بقره است ، در آن شب به حضرت رسید .
تفصیل این مطلب این است که : خطاب الهی در آ« حال رسید ، که : (( آمن الرسول بما انزل الیه من ربّه ...) این خود گواهی الهی و امضای ربّانی است ، برایمان حقیقی آن حضرت ، که هیچ موجودی به عمق ایمان و مقام عظمت است ، برایمان حقیقی آن حضرت ، که هیچ موجودی به عمق و مقام عظمت یقین آن حضرت ، غیر از خداوند ، علم و آگاهی ندارد ؛ لهذا این گواهی فقط منحصر به ذات الهی است ؛ و در حدیث است که فرمود حضرت ، بعد از این جمله ی مبارکه ، که از خداوند رسید : من هم گواهی بر ایمان مؤمنین از امّت دادم ، عرض کردم : (( والمؤمنین کلّ من آمن بالله ... ) و چون من گواهی دادم ، همین معنی به صورت آیه ی مبارکه از طرف الهی نازل شد .

تلخیص
خلاصه ی کلام آنکه ، حضرت از سیر در افعال و مشاهده ی عجایب صنع و خلقت ، منتهی شد به مطالعه و مشاهده ی صفات علیا و اسمای حسنی ، و اتّصال کامل حاصل نمود به حضرت واحدیّت ؛ که مجمع اسماء و صفات الهیّه است ، و گویا مراد از (( قاب قوسین )) همین است و بعد از تکمیل این سفر و اطلاع بر صفات و لوازم صفات ، باز قصد عبور از مرحله ی صفات داست ، که عقل مبارک راه را مسدود کرد ، و گفت : تا همین جا که منتهی کمال آدمیّت و آخرین نقطه ی صعود و معراج است بس است ، برای بالاتر راهی نیست ؛ این صحیح است و غیر از این هم نیست ، ولی با قلب مبارک که در هیجان و اضطراب و صبابه و بی قراری است چه بایست کرد ، علاج آن همین بود ، که از مبدأ اعلی خطاب رسید : (( آمن الرّسول بما انزل الیه من ربّه )) و این آیه ی مبارکه ، از جهاتی موجب سوکن و قرار قلب مبارک نبوی گردید .

اول آنکه : گواهی به ایمان حضرت ، از حضرت احدیّت صادر شد.

دوم آنکه : تعبیر از آن حضرت به رسول شد ؛ نه به اسم ، که دلالت بر تشریف و تفخیم آن حضرت دارد .

سوم آمکه فرمود : (( من ربّه )) زیرا که اضافه ی ربّ به ضمیر ، که راجع به حضرت رسول است ؛ دلالت دارد بر ربوبیِت خاصّه ی الهی نسبت به رسول اکرم ، یعنی آنچه نازل شده بر حضرت رسول ، از حرت ربوبیّت خاصه شأن محمّد – صلی الله علیه وآله – است ، صادر گردیده و تربیت خاصّه به پیغمبر که دارای مقام جمع است ، محیط به جمیع حیثیّات تکوینیّه و تشریعیّه است ؛ پس دین اسلام و قرآن ، کفیل نکمیل جهات تکوین و تشریع مسلمین است ، ولله الحمد .

((سرّ))
همانا توجه حضرت ، به مقام ذات احدّیت ، و علاقه به آن مقام که در دسترس نبود ؛ ناشی از تاثیر قرآن مجید بوده ، زیرا که : هر کلمه از کلمات مبارکه ی قرآنیّه اثر خاصّی در وجود مبارک رسول الله داشته است ، و در قرآن مجید کلمه ی مبارکه ی (( هو )) مکرّر ذکر شده است ، مثل قوله تعالی : (( لا اله الّا هو الحیّ القیّوم )) و مثل قول سبحانه : (( قل هو الله احد )) و این اسم مبارک اسم ذات بحت بسیط احدیّت است ، که مرتبه ی غیب مطلق بلکه غیب الغیوب است ، و اثر لفظ هو علاقه خاصّی بوده ، به مقام شامخ ذات جلّ اسمه .

فصل
عن النّبی – صلّی الله علیه و آله – انّه قال : الله تعالی فی لیلة الاسراء ومن امّتک بحسنة یعملها ، فعملها کتبت له عشر ، او ان لم یعمل ، کتبت واحدة ، و من هم من امّتک بسیئةٍ کتبت علیه .

 و در این مطلب دو فقره مورد دقّت و توّجه است :
یکی آنکه : در صورتی که شخص قصد حسنه نمود و آن عمل نیک را به جا ، آورد ده برابر به او جزا می دهند ، گویا سبب عقلی آن این است که جون انسان (( مرکّب القوی )) است و بسیط نیست و قوای ادراکیّه حسیّه ی انسان که قوای ظاهره از بصر و سمع و شمّ و ذوق و لمس و قوای باطنه اس حسّ مشترک و خیال و واهمه و حافظه و متحیِله ؛ هر یک می توانند مانع انسان از عمل نیک گردند ، به این نحو که شخص را مشغول به محسوسات خود نمایند ؛ مثل اینکه : در وقت نماز ، قوّه ی باصره ی آدمی را از حلال و حرام نشغول کند ، و همچنین قوّه ی سامعه و سایر قوای ؛ چنانکه در بعضی از اهل عصر این معنی معلوم است برای هر کس ، و محتاج به زیادتی نیست . پس هر یک از این قوی ، مستقلاً می توانند مانع از انجام عمل نیک و کردار حسن بشوند و انجام عمل مطابق دستور شرع انور ، کاشف از این است که همه ی قوای ادراکیّه ، تسلیم اراده ی اطلاعت شده و دخالت در تمامیّت عمل دارند . لهذا ده برابر حسنه ، در مقابل عمل قرار می گیرد به حکم الهی ، و پوشیده نیست که بعد از این بیان باز هم ده برابر جزای عمل داشتن ، از باب استحقاق نیست ؛ بلکه از باب تفضّل و منّت براین امّت می باشد ، زیرا که هر چند ده قوّه ی ادراکیّه در وجود آدمی کارگر هستند ؛ لکن مسؤول واقعی نفس است ، زیرا که زمام همه قوی در دست نفس انسانیّه است و هم پوشیده نیست که ، هر چند غیر قوای حاسّه ی ادراکیّه قوای طبیعیّه عامله هم در انسان است ، لکن آنها قوّه صرف نفس را از عمل خیر و طاعت نداند ؛ کما یخفی علی البصیر .

دوم آنکه : مراد از ((هم)) به طاعت یا ((هم)) به معصیت اراده فعل است ، و در اینجا جای سؤال و اشکال است که ؛ عقاب بر قصد معصیّت که فقط اراده بدون عصیان باشد ، آیا عقلاً جایز است ، تا اینکه در رفع آ« ، منّت و امتنان متحقّق بشود ، و ممکن است بگویند : چون اراده امر اختیاری نیست ، عقاب بر آن درست نیست ، زیرا که هر گاه اراده در تحت اختیار باشد ، محتاج به اراده ی دیگر خواهد بود ، زیرا که معنی اختیاری بودن این است ، و این امر مستلزم تسلسل و تحقّق ارادت غیر متناهیّه خواهد بود .

جواب این اشکال را به تفصیل ، در بحث علم اصول در مبحث اوامر گفتیم ، و در این جا به قدر اقتضای مقام ، بیان می کنیم ، بعونه تعالی و الهامه ؛ و بیان آن این است که : در افعال اختیاریّه ، که فعل از فاعل مختار صادر می شود ، محتاج است به توسّط اراده بین فاعل و فعل او ، زیرا که اراده دور از فاعل بوده و مرتبط و متّصل به او نیست ، و نفس ذات فاعل هم کافی در مصدریّت و ایجاد فعل نیست ، چنانچه در افعال طبیعیّه که از فاعل طبیعی صادر می گردد ؛ مثل صدور حرارت از نار ؛ ولکن صفات متّصله به ذات فاعل چون بین آنها و موصوف فاصله ی دیگری نیست ، لهذا زمام صفات اختیاریّه بلاواسطه به دست فاعل و موصوف است و اراده از صفات است نه از افعال ؛ و بلاواسطه اراده ی دیگر در شخص موجود می شود ، و اختیاری بودن اراده به همین است که ، زمام آ« به دست اراده کننده می باشد ، چنانکه بالوجدان می بینیم انسان می تواند جلوی اراده را بگیرد ، به ایجاد صارف ، یعنی مشغول به امری بشود ، که او را منصرف کند . پس اراده هر چند بدون اراده ی دیگر متحقّق است ، لیکن این امر مستلزم مجبوریّت در اراده نیست ، بلکه از باب عدم احتیاج اوست به اراده ی دیگر ؛ بنابر این صحیح است عقلاً که مولی بنده را عقاب و مؤاخده کند بر نفس اراده ی عصیان ، هر چند فعل عصیان در خارج متحقّق نشود ، لهذا رفع آن ، یعنی عقاب ، منّت و تفضّلی خواهد بود مرامّت اسلام و بنابر این تحقیق ، صحیح است که اراده و قصد بنفسها موضوع تکلیف شرعی قرار بگیرند ، و شاید نیّت معتبره در عقاب را ، به این نظر واجب شرعی بدانیم و تحقیق مفصّل در این مسأله ، موکول به فنّ دیگر است .

فصل
قال النبی – صلی الله علیه و آله – ثمّ : (( سمعت الأذان فاذن ملک یؤذّن لم یرقی السّماء قبل تلک اللیلة ، فقال : الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر ، فقال الله : صدق عبدی ، انا اکبر فقال : اشهد أن لا اله الّا الله ، اشهد أن لا اله الّا الله ، فقال : صدق عبدی أنا الله لا اله غیری الی آخر .


فصل اول             فصل دوم               فصل سوم                 فصل چهارم                   فصل پنجم

                فصل ششم                فصل هفتم                    فصل هشتم                         فصل نهم
بخش نظرات
روزشمار فاطمیه
روزشمار غدیر
روزشمار محرم عاشورا